شبـــــ بارانیـــــــ
شبی ست بارانی ، مملو از رنجهای روزگار، مملو از قصه هائی که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران برای شستن آنها باشد. امشب بام تمام خانه های شهر بارانی بود و همه را شست . در شب بارانی به آسمانی زيبا نگاه کردم در درون صدائی می آمد و سعی در شنيدنش داشتم ، ولی نمی شنيدم، تمام تلاش خود را برای شنيدن می کردم ولی هر چه گوش می کردم هيچ چيز نمی شنيدم ، صدای رسائی که شکوهی غمناک در دلم می آفريد، بوی خاک، صدای برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگی صدائی داشتند، عغده های جدائی در دلم داغ داغ بود، صدا را نمی شنيدنم . همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ . با تمام صبوری از درون به بی قراری رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين می ريخت ، از تمام وجود فرياد می زدم ، فريادی که هيچ کس نمی شنيدش و سکوت شب را نمی شکست و چه سخت فريادی بود، فقط صدای باران بود و باران و صدائی را می فهميدم که نمی شنيدم. احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر می کرد. صدای فلک را می شنيدم ، باور کن می شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ، شايد هم به دنبال جای تاريکی می گشتم که حرفی بزنم، در بين تمام هستی ، نيستی بر وجودم رخنه کرده بود. کنار بوی خاک، صدای باران، صدای دخترکی که با پدرش صحبت می کرد، صدای پسری که با خود می خواند و گريه می کرد ، صدای ديگری می آمد که نمی شنيدمش فقط احساسش می کردم. برگی در زمين با باد اين سو و آن سو می رفت، بی اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده، نمی دانم چرا گريه می کردم ولی برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر می ديدم، شمعی روشن کردم، شمعی که بی قرارتر از باد در پی رفتن بود. شمع می سوخت و می ريخت و من مردنش را ميديدم ولی کاری از دستم بر نمی آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولی فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم چرا که شمع برای روشن شدن و مردن است نه برای خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد. صدا درون من بود و من نمی شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست. وه که چه باد ملايمی رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمی يافتمش، خوابيدم تا او را ببينم با صدای صدا خوابيدم.
دو روز مانده به پایان جهان
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟
با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می تواند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود








