X
تبلیغات
جدایــــــــ پایان عاطفه ها نخواهد بود

جدایــــــــ پایان عاطفه ها نخواهد بود

بمیرد انکه گدای زندگی کردن است

شبـــــ بارانیـــــــ

 

شبی ست بارانی ، مملو از رنجهای روزگار، مملو از قصه هائی که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران برای شستن آنها باشد. امشب بام تمام خانه های شهر بارانی بود و همه را شست . در شب بارانی به آسمانی زيبا نگاه کردم در درون صدائی می آمد و سعی در شنيدنش داشتم ، ولی نمی شنيدم، تمام تلاش خود را برای شنيدن می کردم ولی هر چه گوش می کردم هيچ چيز نمی شنيدم ، صدای رسائی  که شکوهی غمناک در دلم می آفريد، بوی خاک، صدای برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگی صدائی داشتند، عغده های جدائی در دلم داغ داغ بود، صدا را نمی شنيدنم . همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ . با تمام صبوری از درون به بی قراری رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين می ريخت ، از تمام وجود فرياد می زدم ، فريادی که هيچ کس نمی شنيدش و سکوت شب را نمی شکست و چه سخت فريادی بود، فقط صدای باران بود و باران و صدائی را می فهميدم که نمی شنيدم. احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر می کرد. صدای فلک را می شنيدم ، باور کن می شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ، شايد هم به دنبال جای تاريکی می گشتم که حرفی بزنم، در بين تمام هستی ، نيستی بر وجودم رخنه کرده بود. کنار بوی خاک، صدای باران، صدای دخترکی که با پدرش صحبت می کرد، صدای پسری که با خود می خواند و گريه می کرد ، صدای  ديگری می آمد که نمی شنيدمش فقط احساسش می کردم. برگی در زمين با باد اين سو و آن سو می رفت، بی اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده، نمی دانم چرا گريه می کردم ولی برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر می ديدم، شمعی روشن کردم، شمعی که بی قرارتر از باد در پی رفتن بود. شمع می سوخت و می ريخت و من مردنش را ميديدم ولی کاری از دستم بر نمی آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولی فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم چرا که شمع برای روشن شدن و مردن است نه برای خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد. صدا درون من بود و من نمی شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست. وه که چه باد ملايمی رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمی يافتمش، خوابيدم تا او را ببينم با صدای صدا خوابيدم.

 

دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

+ نوشته شده در  ساعت 21:22  توسط عروس آرزوها  | 

لبیک یا حسین

 

محرم.ماه ایثار واز جان گذشتگی است!ماه عشق شور و فریاد است

ماه سرافرازی بر فراز نیزه ها!ماه آمیختن با خون و آمیختن با عشق است

محرم ماه عشق بر تمام دوستان تسلیت باد

سلام به همه دوستای خوبم

اول از همه می خوام یاد اور بشم که منو فراموش نکنن وتوی این ماه  برای منم دعا کنن

 دوم ببخشید که خیلی وقت نبودم و خبری ازم نبود

با اومدم محرم ماهی که عاشقشم دلم نیومد که اپ نکنم

به یادتون هستم 

موفق باشین

امضا: عروس ارزوها

 

همه عالم سیه پوشند ! نمیدانی ؟، محرم شد !

سیاهت را به تن کن باز ،  آری  دل   محرم شد !

صدای سینه ی مردم   ،  درون  کوچه  می پیچد

صدای سنج و دمام است ،  می گوید   محرم شد

شکوه صوت مداحی   ، که از مسجد به گوش آید

صدای طبل و زنجیر است  ، میگوید   محرم شد

صدای حق حق ابری  ،  که  می گرید  برای  او

صدای شیون  باد  است ،  می گوید    محرم شد

پسر میپرسد : ای بابا ، چرا حالت پریشان است ؟

پدر با بغض می گوید : حسین جانم ، محرم شد

سیاهت  را  به  تن  کردی  که  بنمایی  عزا دارم

خوشا احوال شب را که همه رنگش محرم شد

خوشا احوال مردانی ، که سیراب از عطش رفتند

دو و هفتاد پروانه   ،   که رفتند و     محرم شد

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:28  توسط عروس آرزوها  | 

دلـــــ نوشتهــــــــ

 

سلام به همه دوستان خوبم

راستش حالم اصلا خوب نیست نمی دونم چرا یه دفعه این جوری شدم

خیلی خیلی محتاج دعام تو رو خدا فراموشم نکنین دعا کنین همه چیز مثل قبل بشه

تا وقتی حالم بهترنشه اپ نمی کنم یه وقتم دیدین این اخرین اپم بود

خدایا چرا زندگی این جوریه؟ چرا تو دل هیچ کس مهر و محبتی باقی نمونده ؟

چرا بنده هات برای هم هیچ ارزشی ندارن ؟چرا اینقدر ادما خودشون رو اینقدر ارزون میفروشن؟

چرا دنیا اینقدر بد شد؟ چرا اینقدر تو دل ادما غصه پیدا میشه؟

خدایا می خوام بدونم چرا شادی ها گم شدن و هیچ کس برای پیدا کردن اونا تلاش نمی کنه؟

چرا زندگی کردن اینقدر سخت شده ؟وای خدای من اینقدر دنیا برام کوچیک شده

که احساس یه پرنده در قفس رو درک می کنم.

چقدر دل شکستن راحت شده به راحتی چیدن گلی از گلزار .

چقدر دل سوزوندن راحت شده به راحتی له کردن غرور ادما .

اگه می دونستی چقدر دلم غم داره همین العان حکم بازگشت منو میدادی.

خدایا همیشه پیشم بودی .همیشه کمک حالم بودی و می دونم تا به حال هیچ وقت

تنهام نزاشتی ولی چرا صدامو نمی شنوی .

با کی درد دل کنم تو تنها کسی هستی که غریبی و غربت منو درک می کنی ؟

پس چرا تو غربت رهام کردی؟نمی تونم تنها برم.

غریبی خیلی سخته ! ولی می خوام بگم سخت تر اون اینه که کسی کنارت باشه .

هیچ وقت تنها نباشی اما بازم احساس غربت داشته باشی.

اگه بگم نمی دونم به کدامین اشتباه یکدفعه صحنه زندگیم برگشت باور می کنی ؟ا

گه بگم از وقتی تنهام گذاشتی هر چی مصیبته داره به سرم میاد باور میکنی؟

اگه بگم بریدم باور می کنی؟

چی میشه مثل گذشته ها دستمو بگیری ؟باهم سکانس زندگی رو قدم به قدم جلو بریم .

منی که همیشه شادی هامو با کسی تقسیم کردم .

منی که همیشه به همه کمک  کردم تو سختی ها همراهشون بودم و تنهاشون نزاشتم .

حالا که دلم به اندازه تموم سالهای عمرم گرفته و غم داره اونا کجان .

 اصلا می دونی چیه من با اونا کاری ندارم من خدایا با تو کار دارم می خوام ارومم کنی؟

امشب وقتی سر به سجده بردم اینقدر دعا کردم که یه لحظه دلم به حال خودم سوخت

وقتی نگاه به بیرون کردم دیدم اسمون هم طاقت نیاورده اونم

اشک  می ریزه و قطراتش رو سر مردم جاری کرده.خدایا داشت بارون می یومد

 شنیدم وقتی بارون بیاد هرچی دعا کنی براورده میشه.امیدوارم

ولی من اسمونتم نمی خوام من خودت رو می خوام .

خدایابا یه غمی دارم برات می نویسم می دونی چرا چون احساس می کنم به اخر خط رسیدم.

ودر اخر نمی دونم از کی باید گله کنم از خودم یا از بنده های تو.

           دعا کنین

دوستای خوبم برام دعا کنین

خدانگهدار

امضا :عروس ارزوها

+ نوشته شده در  ساعت 20:22  توسط عروس آرزوها  | 

غمیــــــ غمناکـــــــ

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

 

دنگ . . .، دنگ . . .

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

زهر اين فكر كه اين دم گذراست

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

 

دنگ . . .، دنگ . . .

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر اومي ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ . . .

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشة من رشتة حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

دنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ . . .، دنگ . . .

دنگ . . .

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

سلام به همه دوستای خوبم که هیچ وقت فراموشم نمی کنن

نمی دونم چرا هر وقت دلم می گیره

وقتایی که دلم میشه کلبه احزان میرم سراغ شعرای سهراب

نمی دونم چه ارامشی توی این شعر ها و حرف هاش هست

که غم و غصه هام رو تسکین میده و اروم میشم

العانم دلم می خواست که این اپم با شعر های اون باشه

امیدوارم که از شعر هایی که انتخاب کردم خوشتون بیاد

روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  ساعت 22:50  توسط عروس آرزوها  | 

پایانـــ .......سر خطــــــ

 

وای وای

         باران باران

شیشه

      پنجره

            را باران شست

از دل من

        اما چه کسی

                   نقش تو

                           را خواهد شست

اسمان

      سربی رنگ

من درون 

         قفس

                سرد اتاقم دلتنگ.

 می پرد ،نگاهم تا دور

وای

     باران باران

پر مرغان

           نگاهم

                  را شست

خواب

      رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

            که در ان

                     دولت

                          خاموشی هاست

من شکوفایی

            گلهای امیدم را

در

    رویاهایم

              می بینم

و

    ندایی

              که به من می گوید

گرچه شب تاریک است،

                     می قوی دار ،

                                     سحر نزدیک است .

 

 

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی

دیگه نه عاشقی نه مهربونی

                       منم دیگه تصمیمم رو گرفتم

                       اصلا نمی خوام که پیشم بمونی

یه شب که داشتم فکرامو می کردم

دیدم با تو تلف شدم جوونیم

                       یه جا یه جمله قشنگی دیدم

                       عاشقو باید از خودت برونی

چه شعرایی من واسه  تو نوشتم

تو همه چیز بودی جز اسمونی

                         یادت میاد منتم رو کشیدی

                         تا که فقط بهت بدم نشونی

یادت میاد روی درخت نوشتی

تا عمر داری برای من می مونی

                         یادت میاد حتی سلام منو

                        گفتی به هیچ کسی نمی رسونی

حالا بیار عکسمو تا تموم بشه

اگه که وقت داری اگه می تونی

                         نگو که خجالت می کشی می دونم

                          تو خیلی وقته که مال اونی

خوشباشی هر جا که میری الهی

واست تلافی نکنه زمونی

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط عروس آرزوها  | 

فرشتهـــــ بیکـــار

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد  كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر   

+ نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط عروس آرزوها  | 

میزبان خدا

 

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند

امیلی عزیز»
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود.
در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.
وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.
همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد

« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا»

+ نوشته شده در  ساعت 16:57  توسط عروس آرزوها  | 

مداد

 

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني .

+ نوشته شده در  ساعت 16:52  توسط عروس آرزوها  |